تبلیغات
روزایــ ـــی شـ ـبـیــ ـه مـــ ـــــداد رنـ ـــگــ ــی
 
 

کد متحرک کردن عنوان وب

آینده ای نامعلوم
نظرات |

دیروز واسه ی خرید رفتم ازین فروشگاه های روز و تقریبا بزرگ 
زیادی وسواس بخرج دادم تو خرید هام وحواسم به قیمت ها بود همه ی لاینارو گشتم و خریدم چیزامو 
اومدم حساب کنم دیدم اقای صندوق دار دل تو دلش نیست کار من تموم بشه پاشه بره و کنجکاویش حسابی فعال شده بود.

تموم شدو من چون منتظر بودم رفتم نشستم جایی و متوجه شدم دم خروجی اون اقایی که چک میکنه لیست خرید رو با دو تا پسر بچه داره صحبت میکنه و توجه همه کارکنا به اینا جلب شده و در ضمن فروشگاه اصلا شلوغ نبود.

حسم بهم گفت چی شده ولی مطمئن نبودم اما تو دلم اتیش به پا شد دیگه من اون شیدایی نبودم که بعد از دیدن این صحنه گریه کنم یا بگم مامان باباش کجان چرا بهش یاد ندادن و...
تنها تو فکرم اینده اون دو تا پسر بچه بود .. لعنتی مطمئن نیستم چی شده و هر چی سعی میکنم حرفاشونو بشنوم نمیتونم.

هی سعی کردم راه برم و دقت کنم و بله مطمئن شدم ..
 اون دو تا پسر یک سری آینه ی بی اهمیت و بدرد نخورد گذاشته بودن تو جیبشون و داشتن از در میرفتن بیرون که تگِ یدونه ازونا کار دستشون میده .. اینجاس که برام نگاه مرموزانه مسئولای فروشگاه حین خرید و انتخاب مرور میشه و دلیلشو میفهمم.

اما نمیدونستم حالا که من نگرانم باید چی کار کنم فقط میدونستم اگر برم خونه و اینجا حرفی نزنم عذاب وجدان منو میخوره 

ولی وقتی این فکرارو میکردم هی داشت به تعداد نظاره گر و اظهار نظر کنندگان اضافه میشدو بچه ها ترسونده و تهدید می شدن و من اولین حرفی که زدم این بود که میشه انقدر اینجا رو شلوغ نکنید و با اولین موافقت و رها کردن بچه ها خیالم راحت تر شد و اما خب نتونستم با بچه ها صحبت کنم ...

شاید خوب شد که حرفی نزدم چون تمام مدت گفتم حتی اگه اونا اجازه بدن چی بگم که تاثیر بدی نذارم ؟ 
من اومدم بیرون اما چشمم دنبالشون بود اما پیداشون نکردم هزار تا فکر از سرم گذشت ....


میرم و میپرسم واکنش صحیح این مواقع چی هست و اگر باز اتفاق افتاد دیگه بدونم تمام تلاشمو میکنم
ولی اینو از الان میدونم که ممکنه این برام بد هم بشه 


مرتبط با : حرفای دل هم نوعام چیزایی که از خودمه
نویسنده : شیدا
تاریخ : 1397/06/17
زمان : 12:20
فکرای خاکستری
نظرات |

بعد از یه مدت زیادی اومدم فکرام رو بریزم اینجا و برم 
امروز تولدم بود خیلی عجیب بود یه خستگی کهنه باهام بود یه سردرگمی عجیبی 

نمیدونستم امروز باید خوشحال باشم و سعی کنم همه چیو با انرژی انجام بدم یا اینکه یه نفر قراره بهم انرژی بده و بعد از اون من خوشحال بشم 
میخواستم بگم امروز هیچ کس بم تبریک نگفت اما انگار صبح دو نفری بهم توی تلگرام و دو نفری ام تلفنی اما خودمونیم بم نچسبید اونجوری که باید ینی وقتی بم گفتن تولدت مبارک فقط زور زدم که خودمو راضی و خوشحال نشون بدم اما نبودم 
دیگه مثل قبل خجالت نکشیدم از شنیدن تولدت مبارک 

من هیچ وقت آدم شلوغی نبودم اونقدر که همه جا با خوشحالی بگم تولدم مبارک و یه عالمه تبریک بخرم از کسایی که منو میشناسن یا نمیشناسن حالا این موضوع برام شده سوال که آیا این قضیه برمیگرده به نداشتن اعتماد بنفس یا داشتنش یا کلا برمیگرده به شخصیت آدمها یا هر چیزی ؟ 
البته معمولا آدم غمگینی نیستم 

هفته سختی رو پشت سر گذاشتم و خب برای کلاس زبان امروز یه عالمه مشق و کار داشتم ذهنم همش درگیر زبان بود و اینکه میخواستم همه چیزو بهانه کنم و بگم روز تولد اصلا هم خاص نیست و منم که اون روز رو خاص نگاه میکنم و سعی میکم خاص ترش کنم به نسبت روزهای قبل و بعدش 

این روزا ظرفیت گفتن و شنیدنم کم شده دیگه نمیتونم ساعتها با کسی بحث عقیدتی کنم و هنوزم حرف داشته باشم 
احساس میکنم اطلاعاتم کم تر شده شایدم  عاقل تر شدم ازون مدلا که بیشتر گوش میدن و ظهار نظر ندارن ولی فکر میکنم بیشتر این موضوع باشه که متوجه شدم خیلی چیزا رو نمیدونم ینی شدم " آن کس که نداند و بداند که نداند" شایدم بر اساس شواهد دیگه تبدیل شدم به یه آدم بیشعور   ... خدا داند 

دیگه دلم نمیخواد تو این زمینه بیش از این فکر کنم همین کافی بود واسه خالی کردن ذهن 
البته یچیزی .. من این وبلاگو وقتی ساختم خواستم که روزام واقعا شبیه مداد رنگی باشن که رنگ سیاهش گم شده و هر روزی که میام مینویسم رو بتونم رنگی تعریفش کنم اما این دفعه فقط میتونم همشو خاکستری کنم 




نویسنده : شیدا
تاریخ : 1396/11/21
زمان : 22:01
ک نباشی ...
نظرات |


اندوهِ بزرگی ست ...

زمانی ک نباشی





برچسب ها : حجت-اشرف-زاده-
نویسنده : شیدا
تاریخ : 1393/08/24
زمان : 22:12
این جمله هایم آروست
نظرات |


به جَهَنَم که پیر می‌‌شوی دیوانه !!!!! 

چروکِ زیر چشمانت 

همانقدر زیباست 

که چینِ رویِ دامنت ....



نویسنده : شیدا
تاریخ : 1392/11/17
زمان : 11:31
همه چی از همه جا
نظرات |

گاهی فکر میکنم به این که چقد ما آدما بُعد داریم
یه وقتایی واسه خودمون کسی میشیمو فخر میفروشیم تو یه جاهایی هم ساکت میشیم وحرف نمیزنیم
گاهی توی اتوبوس میشیم مظلوم ترین آدمِ تو دنیا گاهی مهربونترین ، اجتماعی ترین
شایدم یه وقتایی بی شعور ترین
مثلا خود من یه موقعایی اصلا از حقم دفاع نمیکنم حس میکنم بد بخت ترینم

یا حتی تو یه مسئله ثابت پیش آدمای مختلف مجبوریم شیوه حرف زدنمونو تغیر بدیم مثلا اینکه اندازه فهم طرف مقابل باید حرف بزنی مثه اون جمله ای که میگه وقتی واسه یه آدم نفهم حرف میزنی باید خودتم نفهم بشی یه چیز تو این مایه هاس اما وقتی واسه یه آدمی حرف میزنی که به تصور خودت بیشتر از تو میفهمه هی سعی میکنی کلماتو جمله هاتو یه جوری بگی طرف حالشو ببره

بعد از اون تازه یه چیز دیگه ام هست اونم اینکه یه وقتایی که فک میکنم چقد فولانی زندگی خوبی داره دقیقا همون روز میفهم ک یه مشکل بزرگ داره یا اگه ملموس تر بخوام بگم اینکه وقتی به شدت ناامیدم و دلم و حالم از همه چیه خودم به هم میخوره میبینم یکی کاملا به زندگی که من دارم حسودیش میشه و یا یکی بدتر از خودمو میبینم .

من به این ایمان دارم که خدا همیشه بام بوده و هست.



مرتبط با : چیزایی که از خودمه
برچسب ها : آدما از تمام بعداشون-آدمای نفهم-خدا-ایمان دارم-زندگی خوب-
نویسنده : شیدا
تاریخ : 1392/07/7
زمان : 23:00
دُختری و خواسته هآش
نظرات |

 

بحثِ نیازه ، بحثِ خواستن و انتظارو این چیزاس

یه سری حرف خوشگل

یه دختر تو رابطه های نزدیکش با هر آدمی تو هر سنو سالی از یه چیزی خیلی خوشال میشه اونم توجه ِ
من از زبون خودم میگم اگه دختر بدونه برا طرفش مهمه همه چی خوشالش میکنه حتی یه آدامس خرسی حتی آب بازیه ساده
یا همه اون دیوونگیایی ک جوونای این دوره خیلی بش نیاز دارن

اما طرف علم غیب نداره ، باید گوفت این چیزا رو باید بگی ک از چی خوشالی
باید هیجاناتو براش بشماری

اونوقت میتونی ازش انتظار داشته باشی





مرتبط با : چیزایی که از خودمه
نویسنده : شیدا
تاریخ : 1392/05/12
زمان : 00:19
کوتَه نوشت هآ
نظرات | ادامه مَطلَـب


ازین به بعد یه چیزایی میذارم

نمیدونم اسمشو چی بگم  اما خوندنش خالی از لطف نیس

ادامه مطلب میزارمشون



نویسنده : شیدا
تاریخ : 1392/04/29
زمان : 23:40
پرواز
نظرات |

هووووم
یه چیزی تو ذهنمه نمیدونم چجوری بگم نمیدونم سوالش کنم یا خبری بگم تعجب کنم ...خولاصه نمیدونم
دیشب خواب میدیدم که الان چیز زیادی ازش یادم نمیاد فقط یادمه با چند نفر هم اتاق بودم انگار که مسابقه باشه و ما چند تا واسه تمرین به جایی رفته باشیم
دقیق یادم نیس اما انگار واسه تفریح رفتیم رو تاب نشستیم البته جای من نشد و من تو خیالم داشتم تاب میخوردم هیچی زیر پام نبود اما میرفتم عقبو با ارتفاع زیاد میومدم جلو تا اینکه مثه همیشه حس کردم موقعیتش پیش اومد که شروع کنم پاهامو تکون دادم یه ذره  رفتم بالاتر دستامو تکون دادم خیلی رفتم بالا همه تعجب کرده بودن ولی واسه من عادی بود پرواز میکردم واقعا
اون چیزی ک میخواسم بگم این بود من همیشه تو خوابم پرواز میکنم و میدونم که خوابم دلیلشو نمیدونم خیلی کنجکاوم خیلی برام جالبه حسش خیلی خوبه و هیچ وقتم نیس ک بیوفتم یهو پایین خیلی آروم و خوشگل میام وایمیسم رو زمین


مرتبط با : چیزایی که از خودمه
برچسب ها : پرواز-خواب-تعجب-
نویسنده : شیدا
تاریخ : 1392/02/12
زمان : 13:11
:) لا لا لا لا :)
نظرات |

 
لالالا لا گُل پِستِه  نشــــــی از این روزا خَستـــه چقد خوابــــی که میشینه تو چشمای تو خوشبخته    
 لالا لا لا گل مریــــــم نشینه رو چشات شبنم یه عمر ه من فقـــط هر شب واسه تو آرزو کـــردم
لالا لا لا گل پــــونه کلاغ آخـــــــــر رسید خونه یکی پیدا میشه یــــک شـب سر هر قــــولی میـــمونه
لالالا لا لا گل زردم چراغـــــــارم خاموش کردم بخواب که مثل پـــروانه خودم دورتو میگردم!


نویسنده : شیدا
تاریخ : 1392/02/3
زمان : 11:36
شادباش واسه عیده دیگه
نظرات |

اهم اهم

درود

"خواستم عربی نباشم تا اونجایی که توان دارم"

امیوارم که خیلی شادو سرزنده باشین ، چه بخوایم چه نخوایم امسال داره  بدرود میگه چرا بش اخم کنیم؟ هوووم؟ واسه من امسال پر از تجربه بود ،  پر از اشک ، پر از شوق ، لبریز از تمومِ خوبیا و بدیا اما کلی که بهش نگاه میکنم میبینم راضیم اما از خودم بیشتر از اینا توقع داشتم.

شما چی؟ امسالت سراسر خوب بود؟ یا تمومش غمگین بودی؟ راسی چرا ؟ کی مقصره ؟

بگذریم ، میخوام بگم امسال ، امروز ، این ساعت ، همش داره به پایانش نزدیک میشه و منو توام داریم به آخراش هر روز نزدک تر میشیم یا بهتره بگم هر روز به اندازه یک روز داریم از اولش دور میشیم حیف نیس شاد نباشیم ؟! درسته بعضی وقتا نمیذارن که شاد باشیم اما مخاطب ِ من ، شمایی که داری اینو میخونی خیلیا با شاد نبودنِ تو شادن چرا خوشحالشون میکنی ؟! هر چقد غمباد بگیری هر روز ناامید تر میشی هر چقد بخندی و شاد باشی هر روز شاد تر میشی و معنی واقعی زندگیو میفهمی .

یه روز کوچیک بودیم حتی حرفم نمیزدیم  راه نمیرفتیم فکر نمیکردیم اما از همون کوچیکی محبتو میفهمیدیم ، الان چی؟ ! حرف میزنیم راه میریم فکر میکنیم ولی واقعا محبتو میفهمیم ؟ آره میفهمیم به رو خودمون نمیاریم

محبت چیه؟ معنیش چی میشه؟ کیا محبت کردن بهت؟ آره خانواده پدر مادر خواهر برادر دوست و الی آخر

جا انداختیش فداتشم  خُدآ از اولش باهات بوده از ابتدا تا انتهای بودنت باهاته

این لطف نیس که اجازه داد زندگی کنیم؟ که اجازه داد فکر کنیم ، بخندیم ، گریه کنیم . هوووم؟

خدایا شکرت واسه همه خوبیات مهربونیات عــآشــِـقـِتـَم.

محبت خدارومن تو باریدن بارون ، تو حسِ گل ها ، طراوت بهار ، شوق روز تولد و خلاصه توی همه چی میبینم. تو چی؟

آرزوم واسه تک تک آدمای اطرافم چه مجازی چه حقیقی شاد بودنه ، امید داشتنه

اینو میخواستم بگم : سال نو رو جوری شروع میکنم که سال بعد همین موقع بگم آفرین به من توام همینطور شروع کن

آخرشم اینکه داره بهار میاد داره عید میشه بوی شب بو و یاس اشتیاقی که تو وجود همه هس یکی کم یکی زیاد ، این دو سه روزو خــــوب بگذرون شـــآد و سال جدیدتم جوری شروع کن که بیادموندنی ترین بشه.

خوبِ من عیدت از قبلش مبارکه چه برسه به بعدش 

 

 



مرتبط با : چیزایی که از خودمه
نویسنده : شیدا
تاریخ : 1391/12/29
زمان : 14:19
دنیای افکارم تو بُعدِ عکسا
نظرات |


دلم میخواد حسمو انتقال بدم این عکسا رو میذارم که برام حس خوبی تداعی میشه
همشونو خودم گرفتم

نامه های خط خطی


 
یک روز پر از مداد رنگی

یک روز پر از مداد رنگی

لباس بچم 

لباس بچم

حس شلوغیه این عکسو دوس دارم




نویسنده : شیدا
تاریخ : 1391/12/24
زمان : 23:52
تـــَه مـــَزه یــِ نوستالژی
نظرات |


✖" تو " تـَـه مَزِّه یِ تَمامِ نوستالژی هایِ سال هایِ بعدِ مَنی . . . ✖


نویسنده : شیدا
تاریخ : 1391/12/13
زمان : 10:56
اَلـــو خُـــدآ
نظرات |


الو سلام منزل خداست..؟

این منم مزاحمی که اشناست،

هزار دفعه این شماره رو دلم گرفته است،

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صدا است،

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است،

به ما که میرسد حساب بنده ها جدا است..؟

چرا صدایتان نمیرسد کمی بلندتر،

صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه میدهی برایت درد دل کنم...،

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست،

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم،

پناهگاه این دل شکسته خانه شماست،

الو.. مرا ببخش.. باز هم مزاحم شدم،

دوباره زنگ میزنم.. دوباره.. تا خدا خداست.

-------------------------
پ ن : از یه دوست XxX


نویسنده : شیدا
تاریخ : 1391/12/12
زمان : 19:41
هـــآ , فــوتـــ
نظرات |


هــــآ , فــــوتـــــــ

هـــ ــآ , فـــ ــوتـــــــ ـــ

هـ ـــــآ , فـــ ــــوتـــــــ ـــ

آره باور کن همینطوره بطن رابطه ها

دو طرف رابطه ثابتن مثه جایی که ازش ها و فوت بنا میشه , دهن

ولی خود رابطه هی میشه :

گـــرم ,ســرد

گـــرم ,ســرد .....

تا کــــآتـــ  , تمـــوم





مرتبط با : چیزایی که از خودمه
برچسب ها : رابطه-سرد-گرم-امروزی-
نویسنده : شیدا
تاریخ : 1391/11/14
زمان : 21:23
شــبآنه هام
نظرات |


کنج اتــآق مادر بزرگ دراز کش خیره به همه نوری که از گوشی متصاعد میشه ,
و حتی چراغ سبز آیفون ,
یا چراغ حیاط همسایه بغلی ,
پر از آرامـشــم ,
نـــوآی گاهی ِ بارون رو دریچه کولر که فوق العادش میکنه ,
راستی تیک تیک ساعتم هست ,
و ریتم لغزیدن انگشتم روی تاچ گوشی حتــــآ ,
چقدرم که تو فکرمی و نیستی به فکرم
.


مرتبط با : چیزایی که از خودمه
نویسنده : شیدا
تاریخ : 1391/11/13
زمان : 19:41




( تعداد کل صفحات: 8 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]




 

دانلود آهنگ